تبلیغات
دختر باران
دختر باران
هرچه باداباد


دیدن یک نوستالژی درد اور







ظهر یكی از روز های زمستونی وقتی كه بابا داشت كتابخونه اش رو مرتب میكرد منو صدا زد و خیلی اروم بهم گفت:
-الهام عصری اماده باش با هم بریم تفریح
شك زده نگاهش كردم:
-تفریح كجا!؟این وقت زمستون!؟
لبخند مرموزی زد:
-تو چیكار داری ساعت شش عصر اماده باش
سری تكون دادم و گفتم:
-با امیر و لیدا!؟
-نه یه تفریح پدر و دختری
نیشم رو باز كردم:
-به به پدر گرامی...خوشمان امد خوشمان امد...باشه پس قرارمون شش عصر
اینو گفتم و رفتم توی اتاقم

ساعت شش عصر حاضر و اماده با نیش باز توی ماشین نشستیم و به راه افتادیم
تمام طول مسیر پوشه خودم رو اوردم و بس بسیار با پدر تابستون كوتاهه گوش دادیم ایشونم هی غر زد هی غر زد هی غر زد كه این اهنگا چیه و فلان و اینا بماند كه تهش باهاشون میخوند و از نظرش صدای مهراد خیلی خوب بود
خلاصه كل مسیر هی پرسیدم بابا كجا میریم!؟بابا كجا میریم!؟بابا كجا میرییییییییم
پدر گرامی هم هی نیشخند زد هی نیشخند زد هی نیشخند زد و دلم رو خون كرد
اسمون به شدت ابری بود و باد شدیدی به راه بود...دقیقا همون هوایی که عاشقش بودم.

ته ته تهش دیدم جلوی سالن نمایشگاه كتاب نگه داشت.
جیغ زدم:
-مگه شروع شده بود!؟
سری تكون داد و خندید:
-بپر پایین كه خودم داوطلبانه میخوام كمرم رو بشكونم
خندیدم و گفتم:
-خودت خواستی هااااااا من هرچی بخوام میخرماااااا
شونه بالا انداخت:
-بخر بابا جان بخر كتاب تا دلت میخواد بخر
حالا اینا همش حرف بوداااااا به یه جایی كه میرسید هی غر میزد حالا مطمنم اینا رو تموم نمیكنی تا سال دیگه بعد.دوباره تیر ماه منو میكشونی پاتوق كتاب یه عالمه هم اونجا خرید میكنی
نكن...بسه...نخر...بابا این همه كتاب رو تا ماشین چجوری میخوای بیاری!؟من نمیارماااااا اصلا كتابخونه ات جا نداره دیگه لعنتی كجا میخوای جاشون بدی
خلاصه كه وسطش جا میزنه میره كتابای خودش رو میخره
طبق معمول هرسال داشتیم بین غرفه ها قدم میزدیم بابا حرف میزد منم ریسه میرفتم از خنده...گاهی هم به انتشارات مد نظرم كه میرسیدم كتابام رو نشونش میدادم و شروع میكردم به گفتن چیزای جالب راجبشون
بابا هم به دقت گوش میداد و هی با تفكر به رمان ها نگاه میكرد تهشم میگفت:
-خداوكیلی جای رمان یه دوتا كتاب قابل تامل و تفكر بردار یكمم ذهنت و تفكرت رو قوی كنی منم نیشم رو باز میكردم كه:
-خدا داده كتابخونه شما رو بقیه اش بحث اضافه اس
خلاصه همینجوری داشتیم مسخره بازی در میاوردیم و طبق معمول دستای جفتمون پر از پلاستیك خرید بود یهویی یكی بابا رو صدا زد
جفتمون به طرف صدا برگشتیم كه با دوست بابا مواجه شدیم كه ایشون بنده رو بعد از دوسالگی دیگه به هیچ وجه من الوجوه ندیده بود...خلاصه بازار سلام و احوال پرسی و اینا منم یه سلام كردم و دستم رو دور بازوی بابا حلقه كردم...
عمو داریوش یكم به من نگاه كرد متفكر یكمم به بابا یهویی گفت:
-نگفته بودیییییییییییییی
بابا متعجب از لحن دوستش گفت:
-چیو!؟
-ازدواج مجدد رو!!
بابا متعجب گفت:
-من!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-نه پس من
با دهن باز و چشمای وق زده نگاهم رو اوردم بالا به عمو دوختم و گفتم:
-منو میگین!؟
سری تكون داد و گفت:
-بله بله از اشنایی باهاتون خیلی خوشوقتم
صورت بهت زده ام تو کسری از ثانیه از شدت عصبانیت سرخ شد.دستای پر از پلاستیكم رو طلبكارانه زدم به كمرم و به شدت سعی کردم مودب و به قول مامان خاااانم باشم:
-عمو منو نمیشناسی!؟
بابا هم این وسط ناگفته نماند كه قهقه اش به راه بود
عمو داریوش متعجب نگاهم كرد و گفت:
-عمو!؟؟؟؟؟
-بله بله من الهامم همون كه تو اوج كودكی معتادش كردین به قهوه وهرگونه نوشیدنی كافئین دار...همون كه هر روز سر یه ساعتی میومدم تو پادیزتون برام كارتون میذاشتین با هم با خاله شیرین میدیدیم...همون كه هی با گازهاتون روی مچ دستش ساعت میكشیدین یاداوری شد یا بیشتر بگم!؟
یکم تو تو بهت موند و سعی کرد حرفام رو تجزیه تحلیل کنه بعد با لحن ناباورانه ای گفت:
-واااااای تو الهام كوچولو خودمونی!؟
حرصی گفتم:
-بله بله فقط افسوس كه از نظر شما انقدر پیرم كه زن دوم بابا به حساب بیام
بابا بالاخره قهقه اش رو جمع كرد و طلبكارانه رو به من گفت:
-حالا من شدم پیر!؟
نیسم رو باز كردم:
-تا تو باشی نخندی به عصبانیتم
بعدم براش ابرو بالا انداختم و دوباره رو كردم به عمو كه اینبار داشت ریز ریز میخندید:
-خیلی مرسی واقعا عمو ینی واقعا منو نشناختین!؟
-اصلا باورم نمیشد انقدر بزرگ شده باشی
-در این حد كه زن بابام به حساب بیام اخه!؟
خلاصه بابا بحث رو جمعش كرد خدافظی كردیم و از دوستش جدا شدیم اما دقیقا تا ته مسیر به خونه بنده رو دق داد هی گفت و خندید منم هی چشم غره رفتم بهش اونم هی ابرو انداخت بالا
بماند كه وقتی مامان فهمید اول یك ساعت میخندید بعدشم به شوخی گیس و گیس كشی داشتیم كه میگفت دیگه حق نداری با شوهر من بری بیرون
خب به من چه!؟
به من چه كه ای كیو در حد جلبك كه بخوان منو با زن بابام اشتباه بگیرن!؟
خدایی بی انصافی بود خیلی
هنوزم كه هنوزه میبینمش سرسنگین جوابش رو میدم خودش خنده اش میگیره.
والا به خدا




طبقه بندی: خاطرات،
? نوشته شده در شنبه 27 آبان 1396 ساعت 03:30 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


تند نرو







صداتو میشنوم عالی اگه خواستی داد بزن بکن خودتو خالی
چرا دور شدی یهو عجیبه همین اینجا بودی الان
چطوری رفتی ته سالن حواسم نبود لابد
شاید ماله این بطریه که نصفه لخته
چشات نصفه بازه کمی منو خام گذاشتی نصفه پخته
لابد از بی خوابیه زیاده احتمالش
حرفاتو گذاشتی تقریباً نصفه کاره
معمولاً این صحنه واسه جفتمون تکراری لوسه
پ یچیزی غلطه این وسط چون زیادی خوبه نه
ناباوری میاد میکنم باورش اینبار
وایساده ساعت رو دیوار دودی نمیاد از سیگار
گفتم دستاتو عقب بده تا بیشتر بمونم
این یه فیلمه توش قرار نیست باشه قرمز رنگ خونم
منظورم با تو نبود تو فکر کردی بود
من گفتم تند نرو تو گفتی برو زود

این شکل تو نیست اگه شکل تو نباشه پس این کیه
این رنگ و تصویر واقعیه یا همش از خستگیه
دست من نیست دست تو که هیچوقت نبود دست کیه
چون انقد شفاف نبودی عادت دارم من به یه رنگ دیگه
به یه رنگ دیگه

بشنوید








طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در شنبه 6 آبان 1396 ساعت 05:35 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


درد دلتنگی





باید تا چند بشمارم ؟

که باز اون روزا برگردن

25band



طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان 1396 ساعت 05:34 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


بازگشت غرور افرین
هوراااااااااااااااااااا من برگشتم
اخییییییش
فکر نمیکردم کامنت هام برگرده ولی دیدم اونام برگشته
به شدت خوشحالم

عجب دردسری شد ولی
خدا رو شکر به خیر گذشت
تقصیر خودم بود که خب تاوانشم دادم
دوستان عزیز ادرس جدید اینستا:raingirl9050




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 10:07 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


نامه ای که هرگز خوانده نشد








محدثه عزیزم سلام
خوبی؟؟جات خوبه!؟
چند وقت بود برات نامه ننوشته بودم!؟فكر كنم دو سالی هست كه برات ننوشتم
سه سالی هم هست بهت سر نزدم...نیومدم سرم رو بذارم رو سنگ سردت تا یاداوری بشه برام كه نیستی...كه صورت خوشگلت بین یه عالم خاك مدفونه...
دروغ چرا حالا حالاها هم نمیام
ینی دلم میخواد بیاما...اما حوصله ندارم به كسی بگم بیارتم تا مورد حجمه تهمت هاشون باشم
كه مرده پرستم...یا كاش اون موقع كه زنده بود با هم خوب بودین...یا...
ولی راستش رو بخوای دلم برات پر میكشه...ولی حیف كه نمیتونم بیام ببینمت...حتی راجبت دیگه با كسی صحبت هم نمیكنم...دلم نمیخواد كسی بهم بگه مرده پرست
تو كه میدونی اینجوری نیست درسته؟
تو میدونی همین برام كافیه...كافیه كه بدونم تو برعكس بقیه از همه احساسات من خبر داری...از لحظه به لحظه گریه های شبونه ای كه برات میكنم...همون گریه هایی كه هق هقش توی بالشتم خفه میشه تا كسی نفهمه...از خنده هایی كه حتی اگه از ته دلم باشه بازم درد داره...از این كه هیچكس نمیفهمتم ولی همه ادعا میكنن دركم میكنن...

بدم میاد
از ادمایی كه ادعا میكنن میشناسنم بدم میاد
عجیب نیست محدثه؟؟
من حتی خودم هم خودم رو نمیشناسم...عجیب نیست؟؟چجوری میشه وقتی هنوز خودم خودم رو نشناختم بقیه فك میكنن شناختنم؟؟؟
هیچكس نمیدونه
هیچكس نمیدونه اون سال چرا بعد از یه هفته كتابخونه رفتن برای درس خوندن دیگه پامو توش نذاشتم...هیچكس نفهمید دلیلش چی بود...همه گفتن تو مال درس نیستی ولی هیچكس نفهمید من لعنتی تو جا به جای اون كتابخونه كوفتی خودم و خودتو میدیدم كه با خنده كتاب میخوندیم و شیطنت میكردیم...
یادته؟؟؟اون كتاب سه بعدی دایناسور ها رو كه بر میداشتیم جفتی روی یه میز مینشتیم عینك میذاشتیم و دایناسورهایی رو میدیدیم از كتاب بیرون زده بودن و به ما خیره شده بودن...یادته چقدر از اسماشون رو حفظ كردیم؟؟اسمایی كه وقتی تلفظ میكردیم میمردیم از خنده...هیچكس نفهمید تمام اون یه هفته ای كه رفتم كتابخونه فقط گریه كردم به یاد خاطرات قشنگی كه ساختیم با هم...هیچكس نفهمید من مدت هاست كه پامو تو پارك پشت رستوران نمیذارم چون باهات هزارتا خاطره دارم...هیچكس نفهمید من همه جای این شهرك كوفتی با تو خاطره دارم...كه هربار هركدومش میاد تو ذهنم تا سر حد جنون میبرتم...
منكر كدورتی كه پیدا شد بینمون نمیشم...اما خدا میدونه اگر اون كدورت نبود الان هركدوم ما چه بلایی سرمون میومد ولی
اخرش این من بودم كه غرورم كورم كرد...كه ندیدمت...كه اون تلفن كوفتی رو روت قطع كردم...
روزی نیست كه حسرت اون لحظه رو نخورم...كه به خدا التماس نكنم بازم برم گردونه به اون لحظه تا بهت بگم منم دلم برات تنگ شده محدثه ی من...
هیچكس نفهمید از اون روز چقدر حساس شدم به شكستن دل دیگران
كه هربار دلی شكستم به هر نحوی سعی كردم درستش كنم...كه تا پای جونم سعی كردم دلی نشكنم
هیچكس هیچكدومش رو نفهمید
و چه بی رحمانه قضاوت شدم به مرده پرستی
لقبی كه ازارم داده،میده و خواهد داد!


چند شب پیش خواب دیدم پدرت اومده خونمون...خواب دیدم كه یه لباس قشنگ پوشیدم و رفتم بهش خوش امد بگم...خدا میدونه چقدر دلم ریش شد وقتی تو خواب منو بغل كرد و مدام گریه میكرد بوی محدثه ام رو میدی...یادمه كه تو رو بیشتر از همه دوست داشت و عاشقانه میپرستیدت.
نمیدونم مفهوم خاصی داشت یا تحت تاثیر گریه هایی بود كه قبل خواب كرده بودم...از التماس هایی كه كردم برای اینكه بیای بخوابم اما تو هنوزم نیومدی...اخه بی معرفت داری انتقام میگیری؟؟...این بی انصافیه...تو همیشه با معرفت بودی به من كه رسید ته كشید؟؟
بارها به خدا گله كردم كه كاش منم میبردی...میرفتم پیشش بلكه اروم بگیره قلبی كه هر روز داره میسوزه...من كه اینجا كاری ندارم كه...
دلم بس بسیار تنگه...حرف ناگفته بهت زیاد دارم...خیلی زیاد...میدونم همش رو میدونیاااا ولی بازم دلم میخواد بنویسم تا اروم بشه

"دوست دارم شكنجه بدم شاید اروم بشه دل پرم"


"من حرفتو میدونم...میگی قلبتو شیكوندم...همه قدرتو میدونن...به جز منی كه دیوونه ام"

پ.ن:خدا میدونه چه حس خوبیه نامه نوشتن برات...نامه هایی كه فرستنده داره و گیرنده اش فقط یه كلمه اس "بهشت"

پ.ن2:نمیدونم چرا انتشارش دادم...شاید چون ابنجا اشنایی نیست كه بخواد قضاوت بیجا بكنه...شاید چون میخواستم داشته باشمش...و شاید چون امنیتی كه نوشته هام اینجا داره رو هیچ دفتری بهم نمیده




طبقه بندی:
? نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور 1396 ساعت 08:57 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


هر چی ام بشه






با توئه دیوونه کی زیرِ بارون چتر میبره؟

برقص با موهات ، عکسامون قاب بکنه روش خاک

خودت هم حالمو داغون کردی

خودت هم همونی که باهاش آروم تر میشم

نمیخوابم نگی شب بخیر ، تو و کوچه دلگیر از این پنجره صبح

نبینم بشکونه کسی هم دلتو ، من که هستم

هر چی هم بشه خب هر کی هم بره تو مالِ منی بِیب

نگو تا کِی بگو واسه همیشه


پس برقص ، دیوونه بازی درار برام

مستِ مست برقص برقص

تو بخند تو بزن بریز همه چی رو به هم

من که هستم هر چی هم بشه

تو ببند چِشماتو شب بخیر ، شب بخیر


وانتونز-هرچی ام بشه




پ.ن:طبق معموا اهنگ جدید وانتونز و منم که ذوق مرگ و قفل رو اهنگ...چرا انقدر خوبن اخه؟؟؟؟



لینک دانلود:http://s8.picofile.com/file/8306374134/Wantons_Harchiam_Beshe_Ft_Nassim_AFX_.mp3.html




طبقه بندی:
? نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور 1396 ساعت 08:51 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مهر مادری







چند وقت پیش به عادت همیشگی عکسام رو ریخته رودم کف زمین و داشتم با ذوق میدیدمشون و هی هم پز خوشگلیم رو به مامانم میدادم انگار حالا مثلا خوشگلیم خدادادی بوده و اصلا هم صورتم شبیه مامانم نیست.بین خودمون بمونه ها من ناریسیسم کودکی دارم ینی به شدت حس میکنم کودکیم خیلی زیبا بودم از الان که کلا بگذریم...خلاصه مامانم دید خیلی شارژم و از اونجایی که رسالتش دقیقا دشارژ کردن منه گفت الهام یه چیزی بگم بخندی؟
نیشم رو باز کردم گفتم اره اره بگو
گفت مدونی که وقتی به دنیا اومدی رو به موت بودی چون بند ناف دو دور دور گردنت پیچیده شده بوده
سرم رو تکون دادم و در حالی که چایی ام رو مزه مزه میکردم گفتم: خب
گفت:وقتی اوردنت ببینمت چون این اتفاق افتاده بود به شدت کبود بودی چشمات سرخ سرخ بود لباتم ورم کرده بود و سیاه سیاه خلاصه یه افتضاحی بودی
پوکروارانه بهش چشم غره رفتم که ادامه داد
-خلاصه وقتی گذاشتنت تو بغلم حالم ازت به هم خورد بغض کردم پشتم رو کردم بهت خوابیدم...همشم داشتم فکر میکردم که چه گناهی کردم که همچین بچه ای نسیبم شد
ینی منو میگی از درون داشتم منفجر میشدم مامانمم هی زیر چشمی نگام میکرد ریز ریز میخندید
یکم صاف نشست و ادامه داد:
-خلاصه که صبح شد و همکارام یکی یکی داشتن میومدن تو اتاق تو رو ببینن و اینا منم همش داشتم حرص میخوردم.اینام هی برمیگشتن یکی میگفت ما شا الله ناهید چه بچه خوشگلی...یکی دیگه میگفت وای این به بیست نرسیده تو هوا میبرنش...یکی میگفت وای ناهید عین خودت خوشگل شده یکی میگفت عروس خودمه و اینا و اینا منم هی تو دلم میگفتم تیکه ها شروع شد و هی غصه میخوردم...وقتی همه رفتن بیرون و مامانم اومد داخل بهش گفتم مامان الهام خیلی سیاه و زشته من چیکارش کنم من اینو نمیخوامش(ینی دریغ از مهر مادری هااااا)
یهو مامانم برگشت چشم غره توپی بهم رفت گفت ناهید خاک بر سرت بچه به این خوبی خدا قهرش میگیره پاشو خودتو جمع کن ببینم
منم یکم سیخ نشستم گفتم مامان الهام رو میاری ببینم؟؟؟
گفت وقتی گذاشتت تو بغلم دیدم یه دختر تپل سفید و خوشگل و اینا کلی یهویی شاد شدم بغلت کردم بوست کردم...خلاصه نزدیک بود همونجا بیمارستان بذارمت و فرار کنم
بعدم قاه قاه خندید
منو میگی یهویی عین ذرت بو داده ترکیدم با حرص گفتم وای چقدر خندیدم چقدر خنده دار...خجالت نمیکشی به بچه ات گفتی زشت؟؟؟میخواستی ولم کنی بری؟؟؟صد رحمت به مادرجون باز .تو پشتت رو کردی به من خوابیدی؟؟لعنتی این صحنه رمانتیک ترین صحنه هر بچه ایه بعد تو پشتت رو کردی به من خوابیدی؟؟؟اینم شد مهر مادری اخه...ینی حتی اینجا هم شانس نداشتم...این بابای من کجا بود تو رو طلاقت بده اخه
بعدم با عصبانیت اومدم تو اتاقم هنوزم که هنوزه مامانم رومیبینم یه چشم غره توپ نسیبش میکنم
اینم شد مهر مادری اخه؟؟ناگفته نماند هرجایی م دلش بخواد تعریف میکنه ذوق میکنه از شاهکارش

پ.ن:عکس بالا بنده هستم در یک سال و خردگیخواستم اثبات کنم نارسیسیمم بیخود نیست



طبقه بندی:
? نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور 1396 ساعت 07:36 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


سرماخوردگی



سرماخوردگی شدید با سرم و امپول و دارو در شهریور خر است:/


طبقه بندی:
? نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 10:43 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


شب وحشتناك




بعلههههه...داستان از جایی شروع شد كه منه لعنتی شروع كردم به تعریف كردن فیلم ها و داستان های ترسناك برای مهمون هامون به مدت سه ساعت...به حد مرگ ترسوندمشون...حالا اونا تو اتاق با خیال راحت خوابیدن و من فلك زده طی یك شرط بندی توی تاریك ترین و دور افتاده ترین نقطه خونه دارم سگ لرز میزنم...خوب بگو دختر لال میمردی هیچی نمیگفتی؟؟؟؟ یكی به من كمك كنه دارم میمیرم از ترس[گریه] من از ترس مردم حلالم كنید لطفا[قهقه] پ.ن:با اپلیكیشن موبایل اومدم استیكر و هیچی ندارم واسه همین داغونه نوشته ام[نیشخند] پ.ن٢:كسی بیدار هست به من فلك زده یاری برسونه،؟؟


طبقه بندی:
? نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1396 ساعت 02:05 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خسته



كاش دخالت كردن رو تموم میكردن
 كاش میفهمیدن من خودم داغون ترم از همه
كاش میفهمیدن خنده های من از روی شادی نیست
كاش میفهمیدن....
كاش یكم میشناختنم
كاش من نبودم تا باعث عذابشون باشم
كاش من نبودم تا ناراحتشون نكنم بیشتر از این
كاش من نبودم كه تا این حد مایه سرافكندگیشون نباشم
 كاش... كاش تموم میشد این زندگی احمقانه كه از اولشم قرار بود نباشه...خود احمقم اصرار داشتم باشم...حالا كم اوردم...خیلی بیشتر از خیلی....
كاش برای یه بارم كه شده خدا به حرفم گوش میداد و تمومش میكرد...من غلط كردم اصرار كردم بمونم...الانم اصرار میكنم برم...میشه منو ببری؟؟؟من از اینجا خستم
 این زندگی رویای من نیست میدونم اینجا جای من نیست خدا منو ببین



طبقه بندی:
? نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 12:21 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


او یک فرشته بود پارت سوم


سلام دوستان عزیزم

در پی اتفاقات اخیر مبنی بر کشته شدن اتنا و چندین دختری که بهشون تجاوز شده بود ایده ای به سرم زد برای نوشتن
نمیدونم در حدی هستم بتونم نوشته ام رو تقدیم روح پاک این عزیزان بکنم یا نه
اما برای اروم کردن روح خودمم که شده مینویسم

تقدیم به تمام کودکان مظلوم سرزمینم

خوشحال میشم بخونین و نظر قشنگتون رو بهم بگین
متشکر از همه اتون
امیدوارم خوشتون بیاد
همش برگرفته از احساسات واقعی هستش و امیدوارم تونسته باشم به خوبی به تصویر بکشمش
 بفرمایین ادامه مطلب

پ.ن:ممنون از دوست عزیزی که خیلی بهم کمک کرد توی نوشتن
و اتنای عزیز که باعث شد بیش از صد بار ته قصه رو عوض کنم و برسم به اینی که هست و اخرشم بهم گفت به درد نمیخوره
و همچنین برای انتخاب اسمش



طبقه بندی:
ادامه مطلب
? نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 05:33 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


او یک فرشته بود پارت دوم


سلام دوستان عزیزم

در پی اتفاقات اخیر مبنی بر کشته شدن اتنا و چندین دختری که بهشون تجاوز شده بود ایده ای به سرم زد برای نوشتن
نمیدونم در حدی هستم بتونم نوشته ام رو تقدیم روح پاک این عزیزان بکنم یا نه
اما برای اروم کردن روح خودمم که شده مینویسم

تقدیم به تمام کودکان مظلوم سرزمینم

خوشحال میشم بخونین و نظر قشنگتون رو بهم بگین
متشکر از همه اتون
امیدوارم خوشتون بیاد
همش برگرفته از احساسات واقعی هستش و امیدوارم تونسته باشم به خوبی به تصویر بکشمش
 بفرمایین ادامه مطلب

پ.ن:ممنون از دوست عزیزی که خیلی بهم کمک کرد توی نوشتن
و اتنای عزیز که باعث شد بیش از صد بار ته قصه رو عوض کنم و برسم به اینی که هست و اخرشم بهم گفت به درد نمیخوره
و همچنین برای انتخاب اسمش




طبقه بندی:
ادامه مطلب
? نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 05:30 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


او یک فرشته بود پارت یک

سلام دوستان عزیزم

در پی اتفاقات اخیر مبنی بر کشته شدن اتنا و چندین دختری که بهشون تجاوز شده بود ایده ای به سرم زد برای نوشتن
نمیدونم در حدی هستم بتونم نوشته ام رو تقدیم روح پاک این عزیزان بکنم یا نه
اما برای اروم کردن روح خودمم که شده مینویسم

تقدیم به تمام کودکان مظلوم سرزمینم

خوشحال میشم بخونین و نظر قشنگتون رو بهم بگین
متشکر از همه اتون
امیدوارم خوشتون بیاد
همش برگرفته از احساسات واقعی هستش و امیدوارم تونسته باشم به خوبی به تصویر بکشمش
 بفرمایین ادامه مطلب

پ.ن:ممنون از دوست عزیزی که خیلی بهم کمک کرد توی نوشتن
و اتنای عزیز که باعث شد بیش از صد بار ته قصه رو عوض کنم و برسم به اینی که هست و اخرشم بهم گفت به درد نمیخوره
و همچنین برای انتخاب اسمش



طبقه بندی:
ادامه مطلب
? نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 05:28 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


مارکوپولو


سلام دوستان گل
مارکوپولو با شما صحبت میکنه
دارم میرم مسافرت هستم خدمتتون با شرح حال کامل سوتی هام
مرسی همگی...باشین با من



طبقه بندی:
? نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 12:58 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اینستاگرام


سلام دوستان
پیج اینستاگرام وب:raingirl_523
_
از قبل کنکور برنامه داشتم یه پیج اینستا باز کنم براش متاسفانه حوصله اش دو نداشتم
دوست داشتین بهم سر بزنین
با تشکر
البته وب به قوت خودش باقی هستااااا



طبقه بندی:
? نوشته شده در شنبه 31 تیر 1396 ساعت 08:43 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 9 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

Design By : Bia2skin.ir