دختر باران
هرچه باداباد


سالگردی که فراموش شد...









با یک ماه تاخیر
راستش تاریخا رو قاطی کرده بودم و از من بعید بود...همینقدر احمق که سالگرد تو رو فراموش کنم...
نمیخوام توجیح کنم از بی لیاقتیم بوده...تو ببخش
راستش یه جعبه پر نامه برات نوشتم که گیرنده همش بهشته اما فعلا پست بهم گفته ارسال نمیشه...شاید تا یه مدت دیگه خودم به دستت برسونم...


حرفام انقدر راجبت زیاده که قابل نوشتن نیست...فقط برات مینویسم شد چهار سال و تو هنوزم نیومدی تو خوابم
این روزا ریپیت مجدد hello و پیچک داره ارومم میکنه
وقتی زمزمه میکنم
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و میدیدی زندگی چه سوت و کوره


این وسط کلی معذرت خواهی بدهکارم...به صبا بابت لال بودنم...به اتنا به خاطر عصبی بودنم...به سارا به خاطر سکوتای احمقانه و دروغ و تظاهر به خوب بودن...
راستش این روزا کلافه تر از قبلم...حس میکردم دارم بهتر میشم اما بدتر شدم...
کابوسام بدتر از هر وقت دیگه ای میان سراغم...هیچ خواب راحتی در کار نیست...اصلا خوابی وجود نداره...حس میکردم بهتر شدم اما گویا دارم بدتر میشم...شاید اگه وقتی چشمام رو باز میکردم بابا و مامان رو کنار خودم نمیدیدم حس میکردم خواب هام واقعیه...حس میکردم واقعا داره اتفاق میوفته...به همین شدت واقعی به نظر میان
گاهی وقتا حس میکنم وسط یه میدون جنگم...یه میدون جگ فرضی که دارم به هوا مشت میزنم...حالا اما ایستادم بعد از یه مبارزه کوتاه...خسته تر از هر وقتی...اینجا قانون نیوتون وجود نداره...هرچقدر به جسمی نیرو وارد کنی به همون اندازه نیرو بهت وارد میکنه...من به هوا مشت میزنم اما مگه هوا میتونه نیرو رو برگردونه؟زودتر از هر مبارزی خسته شدم...از مبارزه بی هدف...دستام درد میکنه...قلبم درد میکنه...روحم درد میکنه
یه مدته سردردای غیرعادی داره میکشتم...از نور و صدا فراری ام...اهنگا رو با ولوم خیلی کم گوش میدم...منی که صداها رو سرسام اور دوست داشتم...کم ظرفیت تر از همیشه متنظرم کسی حرفی بزنه تا جیغ و داد هام رو شروع کنم
بیش از حد خون دماغ میشم
به مامان هیچی نمیگم...نمیخوام بگم...حس میکنم مرگ بهم نزدیکه...دیروز از زور حواس پرتی خوردم زمین و انگشتم شکسته اما بازم چیزی نگفتم...کاش حسم واقعی باشه...کاش مرگ واقعا بهم نزدیک باشه
کاش این خون ریزی های بینی یه مشکل بزرگ باشه...کاش سردردا و کابوسا یه مشکل بزرگ باشه...کاش برم...کاش نمونم...کاشکی یه دنیا رو از دست خودم خلاص کنم:)
من خستمه
خوابم میاد...
خواب ابدی
کاش بارون بباره...
فک کنم کم کم باید شروع کنم به حللالیت طلبیدن...
کاش سنگ قبرم شبیه محدثه باشه:)
محدثه ی عزیزم نامه هات رو خودم برات میارم...
خود خودم...


اگه بت گفتم که سرنوشت بوده
داستانمون بد و زشت بوده
نه نکنی باور نه نه نکنی باور
اگه بت گفتم که دیگه راهی نیست
خونمون بی تو خالی نیست
نه نکنی باور نه نه نکنی باور





طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن 1396 ساعت 10:20 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


ولم تایم!



در راستای این ولنتاین من یه سری نكات عرض كنم و زحمت رو كم كنم:
١.اول اینكه ولم تایم همگی مبارك.
٢.در جهت اون افرادی كه همچین پز میدادن با كادوهاشون لگم كه بنده هم كادو ولنتاین گرفتم منتها از پدر گرامی.افتخار هم میكنم كادوهای ولنتاینم رو بابام میگیره نه پسر مردم.
٣.امروز به دفعات ناظر این صحنه بودم كه یه خرس داشت تو خیابون راه میرفت كه یه كوچولو ادم بهش چسبیده بود.
٤.بعضی زوجا هم تو این روزا انقدر خوبن و فضای شهر رو با عاشقانه هاشون قشنگ میكنن كه از همین تریبون میگم مرسی با همین الهی برای هم بمونین.
٥.اقا من با این فلسفه ولنتاین برای این دخترپسرایی كه دوروز فقط با همن مشكل دارم...بابا روزه عشقه شماها كه واسه سرگرمی با هم هستین گندش رو در نیارین دیگه خدایی.
٦.این از همه مهم تره:
دوستان گرامی یه سری چیزهای شخصی توی هر رابطه شخصی وجود داره كه همونقدر كه برای شما ذوق اور و قشنگ و لذت اوره به همون اندازه بلكه بیشتر برای ما تهوع اوره...نیازی نیست هر اتفاقی از این قبیل افتاد بیاین شرح ما وقع بدین و سعی كنین عملی هم انجام بدین بعدم كه طرف مقابل جیغ زد سرتون متهمش كنین به بی احساسی...زشته یكم رفتارای شخصی روابطتون رو توی دلتون نگه دارین.
٧.اقا چجوری این خرس ها رو میبرین خونه هاتون!؟كسی دعواتون نمیكنه!؟من باشم مامانم اون خرس رو با چاقو پاره میكنه...منو میندازه توش...دوباره میدوزتش بعدم میذارتش دم در بیان ببرنش
به منم یاد بدین خب
٨.صبااااا جونم منتظر اون خرس گندهه باش كه رفتیم كافه دلفین بهت تقدیمش میكنم با عشق فراوان.فقط هم برای تو میخوام بخرم


دوستان بازم ولنتاین همگی مبارك




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن 1396 ساعت 08:42 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دائما یکسان نباشد حال دوران




چقدر دلم میخواست مهمونی دیشب مثل همیشه برگزار میشد...مثل همیشه یه عالمه دنده میاوردیم و کباب میکردیم...چایی ذغالی میخوردیم.من دنبال محمد مهدی میدویدم و اوج حرص خوردنم خراب شدن لاک ها و رژلب هام  بود که فاطمه و لیدا مدام به صورت و دستشون میزدن و کفش های پاشنه دارم که میکردن پاشون و برای خودشون قر میدادن.چقدر دلم میخواست مثل همیشه مینشستم بین سولماز جون و عاطفه جون و همینجوری از رمان های معرکه و فیلم های خوشگل حرف میزدیم یا به کل کل های سولماز جون و مردای جمع گوش میدادم که حس با نمکی میکردن و سولماز جونم پوستشون رو میکند و بعد نیمه ضد مرد درونم ذوق میکرد از این همه حالگیری و خوشی.
چقدر دلم میخواست مثل همیشه ساعت دوازده شب مامان تازه بهم بگه الهام پاشو قهوه دم کن برامون و منم غر بزنم اخه این قوم تاتار رو کی حوصله داره قهوه بده و بعد با نهایت اخم دستگاه رو به برق بزنم و قهوه و شیر و همه چی رو بچینم کنارم و هی میلیمتری سرجاهاشون بذارمش تا قهوه اش خوش طعم بشه.کل عصبانیتم بشه دخالت های یکی از پسرای جمع راجب چیزی که توش علمی نداره و هی دخالت کنه و من هی خودخوری کنم و سعی کنم ندید بگیرمش تا خودش بره پی کارش.مدام بگه فنجون نه تو لیوان نه تو این نه وای قهوه اش زیاد شد یا شکر نمیریزی و منم هی بگم الهام مبادا لیوان رو خورد کنی تو سرشااااا...دست اخرم بابام متوجه بشه بیاد ببرتش تا من با اعصاب راحت به کارم برسم...مهمونا هم که رفتن برم پای گوشی و از مهمونی امروز و حرص هایی که خوردم برای صبا بنویسم تا با اون حرفای ارامش بخشش ارومم کنه و منم در عین این همه حرص از اتاق و میز ارایش و کمد و لباس مهمونی گرفته تا حرصای وارده از سمت اون پسر رو فراموش کنم و به این فکر کنم چقدر خندیدم و چقدر خوش گذشت.
اما...
دیشب وقتی به جای دنده با گوشت مرغ خونه اومدن با این توضیح که دیدیم الهام گوشت دوست نداره این بار رو مرغ گرفتیم که بتونه بخوره  راستش یکم به این حال شک کردم...ولی به خودم گفتم خفه شو و به دنبالش تا خونه شلوغ نشده زدم بیرون تا به پیاده روی شبانه ام برسم و بتونم ذهنم رو خالی کنم.همه چی داشت همونجوری پیش میرفت...برگشتم خونه با سولماز جون و عاطفه جون داشتیم بحث های همیشگی رو میکردیم و چای ذغالیمون رو میخوردیم...برنامه شعریادت نره داشت پخش میشد و صدای سحر توی خونه میپیچید.عاطفه جون داشت میگفت که پدر و مادرش خونشون بودن و تا خداحافظی کردن که برگردن شوهرش گفته لباس بپوش بریم مهمونی کباب دیر شد و منم داشتم غرغر میکردم زشته شاید چیزی جا گذاشتن و برگشتن و و و ما هم دلمون رو گرفته بودیم و به شوهرش میخندیدیم...اقایون همه توی حیاط دور منقل حرف میزدن و قاه قاه میخندیدن و خوش بودن...همه چی روند همیشه رو داشت تا زنگ منحوس یک موبایل توی خونه پیچید...حالا دیگه همه چی مثل همیشه نبود...مامان و بابای عاطفه جون تصادف کرده بودن و اینو فقط با یه جمله پشت خط فهمیده بودیم و تمام...حالا هرچی شماره میگرفتن کسی بر نمیداشت...مامان زنگ زد بیمارستان گفتن امبولانس فرستادن و کسی از حالشون خبر نداره...یه سری از اقایون سوار ماشیناشون شدن و سریع رفتن سر صحنه تصادف...عاطفه جون میلرزید و مامان و سولماز جون کنارش نشسته بودن و بهش دلداری میدادن...منم مدام در تکاپوی اب قند و پتو و دستمال کاغذی بودم...مامان وقتی دید عاطفه جون اصلا حالش خوب نیست سریع سوار ماشین کردش و با سولماز جون رفتن بیمارستان تا مامان و باباش رو ببینه و خوب بشه...مامانی که حالش بد بود و بابایی که فوت شده بود...و ماهایی که هیچی نمیدونستیم.
به همین راحتی...صبح بابات رو ببینی...دلت برای خنده هاش قنج بره...خوشحال باشی از داشتنش و تکیه کردن بهش اما یهویی نداشته باشیش...یهویی دیگه نباشه تابرات بخنده.نمیدونم دیشب چقدر بابا رو بوسیدم...نمیدونم چقدر توی اغوشش خودم رو مچاله کردم و سعی کردم خودمو اروم کنم با حضورش...با اینکه هست و من چقدر خوشبختم که دارمش.کاش این اتفاقای بد تموم میشد...خدایا کاش دیروز رو برمیگردوندی و اون اتفاق نمی افتاد قول میدادم دیگه غر نزنم و از مهمونی شکایت نکنم...قول میدادم با لبخند قهوه درست کنم...قول میدادم حرص شکستن پاشنه کفش و صاف شدن رژلب و تموم شدن لاک هام نخورم...خدایا قول میدادم تا اخر شب حضور کنه ی اون پسره ی مسخره که کلا زاده شده منو حرص بده و دلش خنک بشه رو تحمل کنم اما تو اون اتفاق رو تمومش کنی...انگار هیچی نشده...خدایا قول میدادم یه تنه همه ی حرص های دیشب رو خودم تنهایی تحمل کنم اما تو اون اتفاق رو برگردونی...
خونه یه سکوت کثیفی داره که دارم سعی میکنم با بلند بلند زیست خوندن از بین ببرمش اما...
توی خونه گرد مرگ پاشیدن.
به همین کثیفی و دل مردگی...
کاش هیچ پدری...همیچ ستون خونه ای وجودش از خانواده دریغ نشه.
کاش...




طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در شنبه 14 بهمن 1396 ساعت 08:18 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


این چند وقته


این چند وقته...دقیقا یه مدت یک ماهه مدام درگیر دکتر و دارو و این داستان ها بودم
اصلش از وقتی شروع شد که اولش حس کردم اپاندیس دارم...حالت تهوع و گرفتگی قسمت راست بدنم مدام برام اژیر خطر رو روشن میکرد و توی سرم سوت میزد اپاندیس اپاندیس...به دنبالش کلیه دردهای بدجورم و نفس تنگی و قلبی که مدام تیر میکشید و خلاصه کم مونده بود فکر کنم سرطان گرفتم...گلو دردی هم که چندین ماهه اسیرم کرده بدتر از هروقت دیگه ای خواب رو ازم گرفته بود...خلاصه مامان رو انقدر از دردهای متوالی بدنم ترسونده بودم که اول منو برد و یه نوار قلب ازم گرفت...به دنبالش هم یه نوبت برای سونوگرافی شکم که خب پریشب بالاخره تونستم جرات کنم و برم.
راستش وقتی نوبت سونوگرافی برام گرفت و متوجه شدم دکترش مرده بهش گفتم عمرا پام رو نمیذارم تو مطبش و برام یه دکتر خانم پیدا کن...مامان هم مدام چشم غره میرفت که دکتر فلانی بهترین دکتر رادیولوژیسته و تشخیص هاش حرف نداره...از اون اصرار و از من انکار...مدام میگفت خجالت نداره که همکار خودمه چطور به اقای دکتر فلانی اجازه میدی معاینه ات کنه...بحث کردن باهاش راجب اینکه اقای دکتر فلانی توی ذهنم تایید شده اس و اصلا بحث خجالت نیست و مسئله فراتر از این حرفاس بی فایده بود...خلاصه اخر کار انقدر درد فلجم کرد که به دنبال مامان راهی مطب شدم...تمام مدت استرس داشتم...عصبی بودم و با مامان حرف نمیزدم...دکور کرم قهوه ای شیک مطب و منشی خوش اخلاقی که با مامان داشت بگو و بخند میکرد باز هم استرسم رو کم نمیکرد...مامان مجبورم کرد بود برای سونو یه گالن اب بخورم...انقدر اب تو حلقم ریخته بود که تلو تلو میخوردم...وقتی رفتیم داخل...دکتر با دیدن من و مامان کنار هم گفت:

-دخترته؟ماشاالله اصلااااااا بهت نمیاد...مامان داشت براش توضیح میداد که بله دخترمه و فلان سالشه و اینا...دکتر نگاهی بهم کرد و گفت:
بخواب روی تخت
با قدم های کشیده و کوتاه خودم رو به تخت رسوندم...همونطور که داشت با مامان راجب مشکلات دستگاه های بیمارستان صحبت میکرد بدون نگاه کردن به من اشاره کرد که بخوابم...کمی تا اندکی متوجه شده بودم که چهره اش به ویژه نگاه هاش برام ازار دهنده نیست اما بازم دلیل نمیشد دکمه های مانتوم رو باز کنم...بحثش که با مامان تموم شد برگشت سمت من و همونطور که به مانیتور خیره بود بهم گفت:
-لطفا دکمه های مانتو ات رو باز کن
اروم و با فس فس دکمه هام رو باز کردم
یه نگاه کوتاه بهم انداخت و بعد نگاهش رو دوخت به مانیتور و پروپ رو روی بدنم حرکت داد...حالا که متوجه شده بودم واقعا نگاهم نمیکنه دیگه استرس نداشتم و حالم خیلی بهتر شده بود...مدام پروپ رو میچرخوند و به ازای هرباری که نگاهش رو به سمتم برمیگردوند تا پروپ رو جای درست قرار بده معذرت خواهی میکرد...حالا دیگه حس بدی بهش نداشتم و با خیال راحت داشتم گوش میدادم که میگفت:
-کلیه هات نرماله...کیسه صفرا خوبه سنگ نداره...کبدت نرماله و چرب نیست...اپاندیس نداری
بعدش خندید و همونطور که داشت این ها رو توی کامپیوتر ثبت میکرد بهم گفت:
-ادما وقتی میخوان درس بخونن همه مرضی میگیرن...پاشو که سالمی اینا همش از استرسه استرس نداشته باش مدام دم نوش بابونه و گل گاو زبون بخور که استرست رو کم کنه و انقدر حس نکن مریضی
اب دهنم رو قورت دادم و سریع از روی تخت بلند شدم و گفتم:
-نرمال نرمال؟همه چی خوبه؟
سرش رو تکون داد:
-اره همه چی نرماله
نفس راحتی کشیدم و کنار مامان ایستادم...دکتر چندتا سوال راجب غذاهایی که میخورم پرسید که مامان تاکید کرد این فقط با خوراک لوبیا و عدسی و دمپخت گوجه و سیب زمینی زنده اس و گوشت نمیخوره...دکتر هم بهم گفت خوب میکنی فقط سیب زمینی رو حذف کن منم تاکید کردم سیب زمینی عشقه و کلا نشاسته برای بدن ضروریه.
خلاصه بعد از اینکه نامه و عکس سونو رو نوشت و تاکید مجدد کرد که خوبم و انقدر توهم بیماری نزنم کارمون اونجا تموم شد...حالا نوبت ازمایش خون بود که یه چند ماهی بود خواب چشم مامان رو گرفته بودم که ازم ازمایش بگیر و احتمالا فقر اهن دارم انقدر که قهوه خوردم و قرص اهن های خریداری شده رو ریختم دور...حالامامان چند روزیه صبح ها با لوله ازمایش و سرنگ دنبالم میدوه و منم جیغ میزنم فرار میکنم و میگم دست بزنی بهم خودمو میکشم و عمرا بذارم اون سرنگ گاوی رو بزنی تو رگم...
گلو درد مسخره ام هم نه تنها خوب نشده که لوزه هام بیشتر از هر وفتی ورم کرده و ملتهبه و دو مدل قرص انتی بیوتیک خوردم اما جواب نداده که نداده...مامان امروز تاکید کرد که این ورق اخری قرص رو همراه با قرقره نمک انجام بدم و گفت اگه خوب نشه باید لوزه هات رو عمل کنی و در بیاری پس بهتره همه رو سر ساعت و با برنامه مصرف کنی حالا استرس شدید من و ترس از اتاق عمل به کنار...این لوزه های کوفتی اگه برداشته بشه من صدام نازک میشه از این بدتر اخه؟ابهتم چی میشه پس؟
خلاصه یه مدت عجیب افتادم رو دارو و دکتر و درد و بدبختی اما همچنان حالم خوبه و میدونم تا لیست سیاه دفترچه ام رو تا نکشم و حلواشون رو نخورم عمرا نخواهم مرد
فقط امیدوارم این لوزه کوفتی ادم بشه و منو راهی اتاق عمل نکنه که من مثل چیز ازش میترسم انقدر که ترسناک و منفوره
خون دماغم که پایه ثابته این کنکوره لعنتیه و قرص های مسخره ی ایندرال که هی میکنن تو حلقم و فک کنم کم مونده بگن نمیخواد درس بخونیبابا میگفت اخه درسم نمیخونی که اینجوری استرس گرفتی بخوام بگم نمیخواد انقدر به خودت فشار بیاری بابا
باز دوباره از اینا بگذریم من موندم مامان چرا میگه بیا بریم اندوسکوپی بشی:/
این یکی رو عمرااااا بیام معده من خیلی هم سالمه

این بود انشای یه دختر کنکوری دم مرگ
به خدا این کنکور انواع مرض ها رو میاره
کم مونده بهم بگن سرطان داری و باید اهدای عضو بشی
خلاصه که دیدین غیبتم طولانی شد بدونین مردم و حلالم کنین
اگر بار گران بودیم رفتیم خلاصه


حالا به نظرتون میشه مخ بابا رو زد و با مظلوم نمایی دوربین مورد نظر رو گرفت؟یه امتحانی بزنم ببینم دلش میسوزه برام بخرتش یا نه
یوهااهاها
همینقدر پلید



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت 06:45 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اتفاق قشنگ دیشب



دیشب طبق معمول همیشه ساعت 9/5 شب هدفون به گوش از خونه زدم بیرون.میخواستم روی ایده جدیدم کار کنم و شدیدا نیاز داشتم به هوای ازاد.مستقیم رفتم پارک...مثل همیشه خالی از هرگونه بچه تو سکوت ارامش بخشش غرق شده بود...روی تاب نشستم و گوشیم رو باز کردم تا بنویسم...هوا شدیدا ابری بود و باد قشنگی می وزید...شال قرمز روی سرم سر خورد روی شونه هام...اهنگ روی سلطان قلب ها فیکس شده بود...نمیدونم چرا از صبح توی سرم بود...شاید تقصیر لیدا بود که دم به دقیقه میخوندش و معلوم نبود از کجا یادش گرفته...توی حال خودم بودم که متوجه ماشینی شدم که پیچید سمت پارک...شالم رو روی سرم برگردوندم و به کارم مشغول شدم...زیر چشمی نگاهی کردم به پدر و مادری که فرزندشون رو اورده بودن پارک...با دیدن ارمین کوچولو از سر جام بلند شدم...خوشحال از دیدن دوباره دبیر زیست یا خاله قدیمی لبخندی زدم و جلو رفتم...میدونستم به ارمین نباید نزدیک بشم...به شدت باهام احساس غریبی میکرد و هربار میرفتم سمتش گریه میکرد به جز اخرین باری که چند ثانیه ای همه امون رو توی بهت گذاشته بود و پریده بود بغل من...اما اونم ثانیه ای بیش نبود و بعدش برگشته بود توی اغوش پدرش...از دور براش دست تکون دادم که طبق معمول روش رو برگردوند و با پدرش به سمت تاب رفت...خاله نسرین اومد پیش منو دوتایی مشغول حرف زدن بودیم راجب درس و کنکور...این بین ارمین هم باهامون همکاری میکرد و گه گداری با صداهای بامزه ای که در می اورد باهامون بازی میکرد و به خیالش توی بحث شرکت میکرد...خاله به سمت ارمین رفت و گفت:
-مامان خاله الهامه هااااا
براش لبخندی زدم و از دور بای بای کردم براش...متعجب شدم که با لبخند برام دست تکون داد.
قلقش دستم اومده بود...دقیقا عین روباه توی شازده کوچولو ازهر بار از فاصله معین باید باهاش برخورد میکردی و کمترش میکردی تا باهات احساس اشنایی بکنه...کم کم باهام حرف زد...همون چند کلمه ای که بلد بود...همون مکالمات همیشگی که با بچه ها انجام میدن...
بهش میگفتم:
- ارمین خرس چی میگه؟
و ارمین تندی جواب میداد:
-گروووو
صدایی که سعی میکرد عین خرس کلفت باشه و دستایی که عین چنگال های خرس توی هوا تاب میداد به شدت هیجان زده ام کرده بود
تند تند با مامانش میپرسیدیم:
-ببعی چی میگه؟مرغ چی؟گاو؟
این بین مامانش گفت:
-ارمین...مامان چی میگه؟
ارمین انگشت اشاره اش رو توی هوا تکون داد و با صدای خوشگلش گفت:
-نه نه نه نه نه
دلم براش ضعف کرده بود...ارمین دومین پسر بچه ای بود که بد به دلم مینشست...اروم اروم فاصله ام رو باهاش کمتر کردم و حالا باهام دست میداد و اجازه میداد ببوسمش...اما بازم بغلم نمی اومد اما خب همینقدر که باهام حرف زده بود و دست داده بود و اجازه داده بود در رکابش پا به پای هم بدویم و بازی کنیم خودش پیشرفت بزرگی بود...وقتی برام دالی میکرد دلم میخواست حسابی گازش بگیرم...
ساعت ده بود که خاله اینا تصمیم گرفتن برن...بهم گفت:
-الهام بیا برسونیمت
لبخند زدم و گفتم:
-نه خاله من هستم تا 10/5
لبخندی زد و گفت:
-تو خیلی شیرزنی عین مامانتی
نیشم رو باز کردم و حسابی ذوق مرگ بودم...عاشق این بودم که شبیه مامان همونقدر خوب و خانم و با وقار و درعین حال پر صلابت به نظر برسم...شاید هیچوقت نمیتونستم عین مامان باشم ولی وقتی یکی منو بهش نسبت میداد با ذوق نیشم رو باز میکردم...
ارمین ریزه پیزه حالا سوار ماشین شده بود سرش رو از شیشه در اورده بود و برام بوس میفرستاد...همچین دلبری میکرد که اگه دستم بهش میرسید قطعا گازش میگرفتم.
خیلی خوب بود که بعد از چند وقت دوباره دیده بودمشون...عجیب عاشق این خانواده بودم...از همون بچگی...
توی طول مدتی که توی پارک بودن خاله مدام به ارمین نگاه میکرد و میگفت:
-مامان این خاله رو میبینی؟عین تو زور میگفت بچه بود....قدرت دستش بود
منم نیشم رو باز میکردم و میگفتم:
-خاله اگه بچه اول این قدرتم نداشت باید سرش رو میذاشت و میمرد
این دیدار مجدد به شدت حالم رو جا اورده بود...از پیشرفت عجیبم برای ارمین که باهام رفیق شده بود تا خاله نسرین که حسابی با هم صحبت کرده بودیم و خندیده بودیم.

مطمنم تا یه مدت فول شارژم



طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1396 ساعت 08:15 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


دلتنگی برای خرمایی های دوست داشتنی







خیلی اتفاقی دیروز با دیدن این عکس دلم گرفت:
یه روز خیلی بی صدا...همون روزی که شبش تا صبح توی تختم وول خوردم و خوابم نبرد...همون شبی که مصمم شدم روی تصمیمم...همون شبی که صبحش چشم بستم روی اون همه عشق به موهام...موهایی که وقت خواب روی اعصابم میرفت...موهایی که همیشه از سر حرص بالا میپیچوندمش و با کش محکم میبستمش تا گردنم رو اذیت نکنه...همون موهایی که وقت شستنشون روانم رو اذیت میکرد...همون موهایی که توی شهربازی یهویی کشش پوکید و وسط اسمون و زمین پخش شد و عطر شامپوی کلیر توی فضا پخش شد...همونی که ازش متنفر بودم اما دیوانه وار دوستش داشتم...همون صبحی که به عمو ایرج گفتم منو ببره ارایشگاه...همون روزی که مصمم نشستم روی صندلی و گفتم بزنش از ته...همون روزی که فحش خوردم از ارایشگر و اون همه ادم اونجا...همون روزی که چند نفری خواهش کردن تا ارایشگر موهام رو ببافه بعد قیچی بزنه و بهشون بده...همون روزی که اوج فشارش شد همین یه عکس و جمله ی توی دل<دلم برات تنگ میشه>...اره دقیقا همون روزی که ارایشگر برق خوشحالی توی چشماش بود از موهایی که گیرش اومده بود برای شینیون عروس فرداش و الهامی که برق اشک تو چشماش بود اما چشماش رو بست و رفت و اوجش شد یه کلمه به خانواده:
-من از موی بلند متنفرم
قهر بابا و چشم غره ی مامان و امیر بهت زده و لیدایی که دیگه نمیدونست با کی سر بلندی موها کل بندازه و الهام...الهامی که نمیدونست چرا زورش به موهاش رسید.



طبقه بندی: روزمرگی،
? نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 08:28 ق.ظ توسط دختر باران : نظرات()


توتیا



شاید اولین تصوری که از مدارس خاص دخترانه به ذهن اشخاص خطور میکند مدرسه ای منظم به همراه دخترانی منظم تر است.اما کمتر کسی این اجازه را به خود میدهد که از راز های نهان آن ها سر در بیاورد.بنابراین من خودم را موظف میدانم که شما را از یکی از همین اسرار مطلع سازم.

صبح یکی دیگر از روزهای سال تحصیلی بود.برنامه صبحگاهی طبق روال همیشگی شروع و تمام شده بود.دانش اموزان در صف های نسبتا منظم به سوی کلاس هایشان میرفتند.اسمان از ابر های خاکستری پوشیده شده بود.در طول راه صف تا کلاس ها هیچکدام از دانش اموزان از هیچ گونه شوخی فروگذار نبودند.حدود ده الی پانزده دقیقه بعد هر کدام از معلم ها به سمت کلاسشان رفتند تا برنامه درسی ان روز را اغاز کنند.

اولین زنگ دوم-الف به عربی اختصاص داشت.معلم پس از ترجمه ی درس و توضیح قواعد پنج دقیقه طلایی را جهت استراحت به دانش اموزان داد.هر کدام از دختران مشغول صحبت با دوستشان شدند.در نیمکت اخر هم گروهی گرم بحث و گفت و گو بودند.

الهام غرق در مطلب ترسناک مجله دانستنی ها شده بود.فاطمه هم که از قرار معلوم ان روز صبح را با اتوبوس به مدرسه امده بود شرح وقایع ایستگاه را برای ال توضیح می داد.

در همین حین بود که با هیجان گفت:((راستی یک توتیا هم پیدا کردم))و همزمان با گفتن این مطلب چیزی کوچک و سیاهرنگ را از کیفش بیرون اورد.با مشاهده توتیای تیغ تیغی گروهی از دانش اموزان عقب نشستند و با شک و سوءذن به دست فاطمه خیره شدند.ال با شوق و ذوق موجود کوچک را از دست دوستش قاپید و مشغول بررسی شد.در همین هنگام سنگینی نگاه کسی را احساس کرد.سرش را بالا برد و متوجه نگاه خیره ی الهام شد که با نگرانی به دستش چشم دوخته بود.توتیا را به سمتش دراز کرد اما الهام با پریشانی عقب پرید.در همین موقع بود که ناظم زنگ تفریح را زد.

فاطمه و ال بیشتر وقت استراحت خود را به ترساندن و دنبال کردن او اختصاص دادند.شنیدن جیغ های ترسناکی که میکشید و اکراهش نسبت به توتیا برایشان به تفریح مفرحی تبدیل شده بود.چند دقیقه بیشتر به اتمام زنگ نمانده بود که ان دو با خنده به کلاس برگشتند.میان همین خنده ها بود که توجه ال به جامدادی صورتی رنگی معطوف شد که روی یکی از نیمکت ها رها شده بود.برق شیطنت امیز در چشمانش موج زد.پیش خود تصور کرد:حتما خیلی جالب میشد اگر... .

چند لحظه بعد الهام سررسید.به ان دو لبخند زد و در پاسخ لبخندی گرفت که اگر بیشتر دقت می کرد حتما معنای ان را در می یافت.

1ثانیه...2ثانیه...3ثانیه...و...ناگهان صدای جیغ وحشت ناک او بلند شد.ترسناک تر و عجیب تر از تمام جیغ هایی که در حیاط کشیده بود.ال با نگرانی متوجه این حقیقت شد که این دفعه زیاده روی کرده است.

کم کم بقیه دانش اموزان هم جمع شدند  و سعی کردند ضمن ارام کردن الهام جویای علت گریه اش شوند اما به دلیل شوک ناگهانی او به هیچکس چیزی نمیگفت.کمی بعد پس از این که کمی ارام تر شد ال فرصت را برای عذر خواهی مناسب دید پس کنارش نشست و پس از گفت و گویی کوتاه از او دلجویی کرد.خوشبختانه الهام از او کینه ای به دل نداشت که این خود موفقیتی بزرگ محسوب میشد.تنها مشکلی که پیش امد حساسیت او نسبت به جامدادی صورتی بود که اندکی بعد به طور کامل ابکشی شد.

روابط این دو دوستانه باقی ماند و تنها شخص مقصر شناخته شده فاطمه بود که چندی بعد جیبش توسط فردی ناشناس پاره شد.(عاطفه عزیز دمت حسابی گرم)


نویسنده:ال عزیز... انشایی که برای مسابقه سال دوم راهنمایی نگاشته شده بود.با تایید خانم ابطحی عزیز

ایشون با سواستفاده از این داستان بدون حق کپی رایت()این نوشته رو به انگلیسی نیز برگرداند و توسط VOA رایتینگ زبان را بیست گرفت(خدایی ال این وی او ای تا حالا به کسی نمره کامل داده بود؟)

پ.ن:با همچین دوستانی دوران خوش راهنمایی رو گذروندم

در ضمن حال من بدتر از اینا بود.به گفته ال داشت خودش رو پشت میله های زندان تصور میکرد

یاد باد ان روزگاران یاد باد




طبقه بندی: داستان،
? نوشته شده در سه شنبه 26 دی 1396 ساعت 07:02 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


حس خوب این روزا





هیچوقت توی عمرم فکرنمیکردم نوزاد پسر بتونه تا این حد عزیز باشه برام...دیدنش انقدری بهم حس خوب میده که تمام حس های بد واسترس زندگیم رو از بین میبره...وقتی بغلش میکنم و شروع میکنم به حرف زدن براش...وقتی باهام با اصوات نوزادگونه اش حرف میزنه...قربون صدقه هام با صدای بچگونه...خنده ها و قهقه هایی که برام میره...وقتایی که گریه میکنه و بغلش میکنم و بعدش اروم میشه...مگه دیگه لذت بالاتر از اینم پیدا میشه؟
مهدیار کوچولوی من کاش هیچوقت بزرگ نشی...کاش میشد بهت تافت بزنم تا توی همین سه ماهگیت بمونی تا بتونم همینجور دیوانه وار دوستت داشته باشم...کاش الااقل اگه بزرگ شدی از عشق و علاقه ام بهت کم نشه...کاش بتونم همیشه همینجوری دوستت داشته باشم و برات ذوق کنم...مثل وقتایی که تو منو میبینی و برام ذوق میکنی...میخندی و دلم برات ضعف میره...کاش بتونم همیشه همینقدر لوست کنم و مامانت بهم غر بزنه که بچه ام رو بغلی کردی همش بغلته ولش کن منو از کت و کول میندازه بعدا و جواب من و تو با هم براش یه زبون گنده اس که در میاریم و جفتمون غش میکنیم از خنده...کاش همیشه همینجوری وقتی روی زمین گذاشتنت برام دلبری کنی و با اصوات کودکانه ات ازم بخوای بغلت کنم و بیخیال شیوه تربیتی مامانت بشم...کاشکی بمونی همینقدری و بتونم با بغل کردنت تمام حس های بد دنیا رو بریزم دور و غرق در ارامش بشم...کاش بتونم همیشه سرم رو فرو کنم توی گردنت و بوی نینیگونه ات رو با تمام وجود توی ریه ام بکشم و عشق کنم از این بوی نوزادی تنت...کاش این حس دو طرفه تا ابد ادامه داشته باشه...
میدونم تو هم دوستم داری...اینو از دلبری هایی که فقط برای من میکنی میفهمم...از قهقه های مخصوصت...از اینکه توی بغلم اروم میشی و بغل هیچ احد دیگه ای نمیری
کی گفته نوزادا نمیفهمن؟تو میفهمی...تو منو میفهمی...حسم میکنی و من عاشق این حستم...کاش همیشه همینجوری برام پر از حس خوب بمونی کوچولوی دوست داشتنی من


اصلا هم به حرفای بابات توجه نکن من نه خاله الهامم نه مادرجون الهام من اجی الهامم و تمام...میکشمت اگه بخوای به تبعیت از بابات بهم بگی مادرجون الهام
همین الان گفتم که بعدا دارت زدم نگی چرا
بعله اینجوریاس.دوستت دارم که دارم ولی روی سنم حساسم...حق نداری خاله یا به قول بابات مادرجون صدام کنی وگرنه بقیه عمرت رو باید برعکس روی سقف سپری کنی





طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در جمعه 22 دی 1396 ساعت 09:14 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


bring me to the life







How can you see into my eyes like open doors
leading you down into my core
where I’ve become so numb without a soul my spirit sleeping somewhere cold 
until you find it there and lead it back home
 
(Wake me up)
Wake me up inside
(I can’t wake up)
Wake me up inside
(Save me)
call my name and save me from the dark
(Wake me up)
bid my blood to run
(I can’t wake up)
before I come undone
(Save me)
save me from the nothing I’ve become

now that I know what I’m without
you can't just leave me
breathe into me and make me real
bring me to life

(Wake me up)
Wake me up inside
(I can’t wake up)
Wake me up inside
(Save me)
call my name and save me from the dark
(Wake me up)
bid my blood to run
(I can’t wake up)
before I come undone
(Save me)
save me from the nothing I’ve become

Bring me to life
(I've been living a lie, there's nothing inside)
Bring me to life

frozen inside without your touch without your love darling only you are the life among the dead

all this time I can't believe I couldn't see
kept in the dark but you were there in front of me
I’ve been sleeping a thousand years it seems
got to open my eyes to everything
without a thought without a voice without a soul
don't let me die here
there must be something more
bring me to life
 
(Wake me up)
Wake me up inside
(I can’t wake up)
Wake me up inside
(Save me)
call my name and save me from the dark
(Wake me up)
bid my blood to run
(I can’t wake up)
before I come undone
(Save me)
save me from the nothing I’ve become
 
(Bring me to life)
I’ve been living a lie, there’s nothing inside 
(Bring me to life)

یه هفته ای هست که این اهنگ ورد زبونمه...گوش دادنش خالی از لطف نیست






طبقه بندی: روی مود اهنگ،
? نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1396 ساعت 05:04 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


من و جنیفر و زیست








سال پیش دانشگاهی بودم
سر كلاس زیست نشسته بودم و معلم داشت بخش باكتری ها رو تدریس میكرد...شب قبل اصلا نخوابیده بودم و دقیقا یادم نیست به چه علت...به شدت خوابم میومد و سر درد شدید داشتم اما انقدر زیست و معلمش برام شیرین بود كه داشتم برای خوابیدن با خودم مقابله میكردم...دست راستم یكی از دوستانم نشسته بود كه طبق خواهش من هر ده دقیقه سقلمه ای بهم میزد تا خوابم نبره و سمت چپم دختر دیگری بود به شدت محجبه اما از اون دست ادم هایی كه با روانم بازی میكرد...یه دختر لوس ادا اصولی كه صداش و مخصوصا جیغ هاش به جهت عشوه اومدن برای دبیرها برام دقیقا عین مته ای بود كه مغزم رو سوراخ میكرد...یادم میاد یك روز یكی از دوستان بهش چیزی تعارف كرد و اون با نهایت بی ادبی بهش گفت از كجا بدونم درامد خانواده ات حلاله یا حروم كه من بتونم از این خوراكی بخورم...راستش اگر دست من بود روزی سه بار هر هشت ساعت یك بار انقدر میزدمش كه خون بالا بیاره اما خب چه كنم كه به جهت شغل پدر عزیز دل مدیر و ناظم بود...خلاصه اون روز با بدبختی سعی در بیدار بودن و گوش دادن داشتم كه یهویی یه صوت اشنایی بلند شد...چشمام گرد شد و بیشتر گوش دادم...صدایی توی مغزم گفت:
-شت...on the floor جنیفره
صدا ضعیف بود اولش و رو به بلند شدن داشت...برگشتم سمت دوستم دیدم خیلی عادی داره به درس گوش میده...برگشتم سمت دبیرمون دیدم ایشون هم داره خیلی عادی درس میده
پیش خودم گفتم:
-بیا اینم از بی خوابی مفرط مغزت سوخت...خاك بر سرت وسط كلاس زیست به جای صدای خانم صادقی داری صدای جنیفر رو میشنوی
صدا دیگه بلند شده بود اما همه بی اهمیت داشتن به درس گوش میدادن و این وسط من بودم كه با تعجب و چشم های گشاد شده سیخ نشسته بودم...كل موزیك ویدئو لعنتی جلوی چشمم رژه میرفت...صدای خانم صادقی نمی اومد و جاش این اهنگ لعنتی مثل مته روی مغزم بود...یهویی خودكارم رو كوبیدم روی میزم و به خانم صادقی گفتم:
-خانم یا مغز من سوخته و اینجا دارم جنیفر رو جای شما میبینم یا اینكه واقعا داره اهنگ on the floor لعنتی پخش میشه...
كل كلاس رفت روی هوا...خانم صادقی روی پاش بند نبود...برگشت سمتم و گفت:
-نه صدا هست منتها هرچی بیخیالی طی میكنیم تا طرف گوشیش رو خاموش كنه نمیكنه
پس مغزم هنوز نسوخته بود...برگشتم ببینم صدا از كجا میاد كه دیدم همون دختر محجبه داره ریز ریز میخنده...عصبانی شدم...خیلی هم عصبانی شدم...برگشتم سمتش و با صدایی كه سعی در كنترلش داشتم گفتم:
-این زنگ كوفتی رو خاموش كن دیگه شورش رو در اوردی سر كلاسیما
با صدای نازك و جیغیش یهویی گفت:
-واااااای زنگ بیدار باشم بود خاك به سرم خانم ببخشید
خانم صادقی كه میدونست الانه كه بزنم خودش و صندلیش و موبایلش رو با هم یكی كنم گفت:
-اشكال نداره خاموشش كن بریم سر بقیه درسمون
بعد از خاموش شدن زنگ خانم گفت:
-خب كجا بودیم!؟
من كه حالا خوابم اساسی پریده بود و شیطنتم گل كرده بود گفتم:
-این قسمت كه میگفتینIf you go hard you gotta get on the floor

خانم كه دیگه از خنده نمیتونست حرف بزنه نشست روی صندلی...كلاس رو مرز انفجار بود...همونجور كه میخندیدم گفتم:
-خانم شاید باورتون نشه یه دور قشنگ موزیك ویدئوش این وسط برام مرور شد
چرا با روان من بازی میكنین خب!؟
دبیر تك سرفه ای به جهت تموم شدن خنده اش كرد و گفت:
-برای رفع خستگی بین دوتا چهل و پنج دقیقه خیلی خوب بود...بریم سر درسمون
با اینكه خواب از سرم پریده بود اما مطمن بودم كه بازم دلم میخواد انقدر اون دختر رو بزنم تا بتركه بس كه استرس كشیده بودم بابت اینكه ایا فیوز پروندم یا واقعا توی مدرسه داریم جنیفر گوش میدیم.

 + بشنوید


طبقه بندی: خاطرات،
? نوشته شده در شنبه 16 دی 1396 ساعت 05:19 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


خانه دختر







از اونجایی که من استعداد عجیبی تو گند زدن به خوشحالی هام دارم...دیروز بعد از یه گشت حسابی با مامان وقتی داشتم هات چیپس سفارش میدادم با دیدن پوستر فیلم وارد سوپری شدم و فیلمش رو خریدم.
امروز وقت استراحتم سریع بساط همیشگیم رو پهن کردم که میشه سه تا پتو...لیوان نسکافه ام و لب تاپ جینگول رنگی رنگی ام...قبلشم یه سرچ تو نت زدم و ته و توی سانسوریجاتشم در اوردم و با علم به گند خوردن حالم در جهت تنظیم PH زندگیم گذاشتمش توی لب تاپ و پتو پیچ شده شروع کردم به دیدن...
بعد از دیدن فیلم با خودم گفتم چرا نسل امثال مامان پسره منقرض نمیشن تا یه عالمی از گمراهی در بیان؟
و دیگه اینکه هدف خدا از افرینش یه سری ادم ها چی بوده؟نگم ادم بهتره حتی حیوون هم کمه...نوبرش همین پدریه که وقتی زنش فوت میکنه با دختراش رابطه برقرار میکنه
که چی بشه؟حیوون هم به بچه های خودش چشم نداره...حتی تصورش برام سخته


دیدن این صحنه...به یاد اوردنش...داشتم فکر میکردم چقدر حجم کمی از گریه این دختر به خاطر فوت خواهرش بود که خودکشی کرده بود...بیشتر از اون ترس تنهایی با پدرش توی خونه ای که قرار بود مکان امنی باشه براش ازاردهنده بود.
و چقدر گریه تلخی میتونه باشه...اینکه به هرکسی متوصل شد تا کمکش کنن اما جرات نداشت بگه کی بوده تا بتونن بفهمن...کاش بعضی ها فکری به حال خودشون میکردن...کاش یه سری تصمیم میگرفتن هیچوقت نفس نکشن...

توی توصیف این صحنه هیچ چیز نمیتونم بگم مگر شعری که خود دختر داستان نوشته بود:
وقتی نبض ترانه یخ زد و مرد
ما فقط چه سکوت ها کردیم


انقدر اشفته بودم که سردرد و حالت تهوع دست از سرم برنمیداشت...دلم میخواست هرچی دیده بودم رو عق بزنم و خالی کنم ذهنم رو اما نمیشد پس دست به دامن اشپز خونه و یه چاقوی تیز شدم تا طبق معمول با اشپزی یکم سرم رو گرم کنم و حالم بهتر بشه.لیدا که دید اماده ی اشپزی کردنم با اون چشمای درشت مشکی و گربه ای شکلش همچین خیره شد توی چشمام و خواهش کرد براش پنکیک درست کنم که ناخوداگاه فلفل دلمه توی دستم رو توی یخچال برگردوندم و شیر و ارد رو برداشتم...بدم نبود پیشنهادش...درسته نمیتونستم هرچی حرص دارم رو با چاقو خالی کنم اما میتونستم با پختن یه شیرینی طعم تلخ دهنم و شاید افکارم رو شیرین کنم...این شد که حالا پنکیک خوران نشستم پای لب تاپ و دارم این مطلب رو مینویسم و حال خوبم رو مدیون لیدام که همچین ایده ای داد بهم.
بوی عطر نرگس های اتاقم که حالا با بوی پنکیک ها قاطی شده شدید مست کننده اس و شیرین...
امیدوارم خدا یه شفای عاجل بهم بده که پی خوشی های زندگیم باشم و دست از سر این خودازاری ها بردارم

نتیجه اینکه این فیلم رو هم معرفی میکنم و هم معرفی نمیکنم




طبقه بندی: معرفی فیلم،
? نوشته شده در پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت 07:14 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


اولین نرگس امسال








توی اتاقم ملقب به سرداب زیر شیش هفت لایه پتو و شش مدل چشم بند به جهت تاریگی خواب بودم که با صدای خش خش پلاستیک از خواب پریدم
چشم بندم رو از روی چشمم برداشتم.مامان رو دیدم که داشت روی میزم یه دنبال چیزی میگشت.
با صدای گرفته و خروسکی ناشی از سرماخوردگی گفتم:
-مامان داری چیکار میکنی؟
مامان با صدام ده متر پرید توی هوا و برگشت سمت من:
-بترکی الهام سکته ام...
بقیه حرفشو نشنیدم
نگاهم دوخته شد به دستاش که بیش از پنج یا شش دسته ی بزرگ گل نرگس بود.
ذوق زده پریدم وسط حرفش:
-مااااااااامان گل نرگسههههه
لبخند زد و گفت:
-اره یکی از بچه ها برام اورد
با خنده حجم سنگین پتوها رو کنار زدم همه اش رو از دست مامان گرفتم:
-یک دو سه...
نشمار بیست تا بود ده تاش رو دادم به یکی دیگه از همکارام ده تاش رو اوردم خونه
حدس میزدم کار سحر باشه پس به شوخی به مامان گفتم:
-وای مامان اینا رو هرکی اورده باشه من عاشقش میشم میرم میگیرمش
مامان خنده اش رو قورت داد و گفت:
-بهش میگماااا
شونه بالا انداختم و در حالی که هر دسته اش رو یه جا میذاشتم گفتم:
بگو خب من و سحر از این حرفا نداریم با هم که
مامان گفت:
-ولی اینکه سحر نیاورده اقای فلانی اورده
برگشتم سمتش:
-برو بابا من که همجسگرا نیستم با اقا ازدواج کنم که...باز سحر بود میرفتم میگرفتمش هر روز برام گل بخره ولی شرمنده من نمیتونم سر حرفم باشم شما هم هیچی نمیگی بهش
برگشتم سمت مامان تا یه بوس بذارم تنگ حرفام که دیدم با چشم غره داره نگاهم میکنه
نیشم رو باز کردم و گفتم:
-خب حالا ناراحتی سحرم نمیگیرم یه عروس دیگه میگیرم برات
اینو گفتم و از زیر دستش فرار کردم سمت پذیرایی


اینم از اولین نرگس امسال من
همچین کل اتاق رو بو برداشته دارم پادشاهی میکنم توی اتاقم




طبقه بندی: من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت 03:18 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


قلبت را بگذار و برو







در خونه رو با دست كلید پر از كلیدم باز میكنم.عروسك بزرگی كه بهش اویزونه میخنده اما برعكس همیشه با دیدنش جواب خنده اش رو نمیدم.تاریكی خونه بهم دهن كجی میكنه.سكوتش به صورتم سیلی میزنه.گوش هام سوت میكشن از این همه سكوت عذاب اور خونه كه طبق معمول داد میزنه تو تنهایی.پا كشون راهرو ال مانند خونه رو میگذرونم.حس میكنم اكسیژن برای نفس كشیدن كمه...موقع تنفس نفس هام صداداره اما هرچی بیشتر تلاش میكنم ریه ام رو پر از هوا كنم كمتر موفق میشم.انتهای راهرو به در اتاقم میرسم.وارد میشم.شالم رو كه دور گردنمه با عصبانیت چنگ میزنم و از روی گردنم كنارش میزنم.اكسیژن كمه...خیلی كم...سرم نبض میزنه...شال رو روی تخت پرت میكنم.تم قرمز اتاقم مثل همیشه شادی اور نیست فقط خشمم رو زیاد میكنه.دكمه های مانتوم رو با خشونت باز میكنم...حین باز كردن دكمه ها با دست دیگه ام كش موهام رو با عصبانیت میكشم.موهای كمی تا قسمتی بُلَند شده ام روی صورتم پخش میشه و عصبی ترم میكنه.سرم همچنان نبض میزنه.مانتوم رو كنار شالم روی تختم میندازم.هوای خونه به شدت گرمه و كلافه ترم میكنه.از اتاق خارج میشم و به طرف حمام میرم.كلافه با لباس زیر دوش می ایستم و اب داغ رو باز میكنم.گرمای بدنم شدید تر میشه و نفس كشیدن سخت تر.حمام رو بخار میگیره.پوست بدنم از شدت داغی گزگز میكنه.حس خفگی مانع بیشتر موندنم زیر اب داغ میشه پس اب رو میبندم و به طور ناگهانی اب یخ رو باز میكنم.نفسم قطع میشه.چند ثانیه ای نفس كشیدن یادم میره و به دنبالش نفس عمیقی تمام اكسیژن حمام رو وارد ریه ام میكنه.یاد استخر میوفتم.وقتایی كه میرفتیم سونا به دنبالش شیرجه ای توی حوضچه اب یخ.چقدر مامان جیغ میزد كه سكته میكنی با این كار اما این شوك رو دوست داشتم.قهقه زدم.بلندِ بلند...نمیدونستم به چی میخندم فقط میدونستم كه باید بخندم.نگاهم روی دیوار كوب هایی كه دیوار حمام رو پوشونده بود میچرخید.یه روزی خودم با عشق انتخابشون كرده بودم...حلقه های مشكی و زرد و نارنجی با ستاره های براق نقره ای توی زمینه سفید شلوغ و شادش كرده بود.اسم حموم رو گذاشته بودم دیسكو بس كه دیواراش براق و شاد بود.اما الان حتی اونم شادم نمیكرد.قهقه ام به همون ناگهانی كه شروع شد قطع شد.یه بغض شدید توی گلوم داشت خفه ام میكرد.یه بغض كهنه كه به گلوم نیش میزد.چشمام داشت خیس میشد اما صدایی توی سرم جیغ میكشید گریه نكن...ضعیف نباش...نفس های عمیقی كه درد داشت چون راه گلو بسته بود.هنوز زیر اب یخ بودم اما داشتم اتیش میگرفتم.دلم میخواست جیغ بكشم.از ته ته ته دلم جیغ بكشم.انقدری كه حنجره ام رو به مرز نابودی بره.اما بازم امكان پذیر نبود.بدن مچاله شده ام زیر دوش رو صاف كردم.اب رو بستم و همونجور خیس از درحموم بیرون اومدم.سرامیك های كف راهرو خیس خیس شده بود اما برام مهم نبود.اروم برگشتم سمت اتاقم.گرما كلافه ام كرده بود.نمیدونستم چه اتفاقی افتاده فقط میدونستم كه دارم اتیش میگیرم.پنجره های اتاقم رو با خشونت باز كردم.باد سرد به صورتم سیلی زد و تازه یكم از التهابم كم شد.تازه مغز داغ كرده ام تجزیه كرد اتفاقات رو.حالا كم كم داشتم یخ میزدم.اتاقم عین یخچال شده بود.پرده های اتاق میرقصیدن.قلبم روی هزار تا میزد.كلافه مشتم رو روی قلبم كوبیدم.یه صدایی توی مغزم دستور میداد:
-این قلب لعنتی رو درش بیار..درش بیار...تیشش بزن...از بین ببرش
قلبم بیشتر خودش رو به قفسه سینه ام میكوبید انگار اونم میخواست بیرون بپره.نفسم باز دوباره داشت بند میومد...قلبم درد میكرد...خیلی درد میكرد...دردی كه هر لحظه شدتش بیشتر میشد...نمیدونم چی شد مالین تمام این قضایا سوزشی كه خیلی ناگهانی به وجود اومد و به دنبالش قلبی كه حالا كف دستم داشت اخرین ضربان هاش رو میزد...بی جون و اهسته...خبری از تپش های تند و بیتابش نبود...از گوشه و كنارش خون چكه میكرد...خون سیاه...نگاهم رو به اینه دوختم...چشمای قهوه ای كه حالا یخ زده بود...و جسد بی جونی كه تكیه بر دیوار زده بود و بهت زده به قلب توی دستش خیره شده بود.با صورت سفید و لب های كبود و زمینی که خون الود بود.





طبقه بندی: داستان،
? نوشته شده در سه شنبه 12 دی 1396 ساعت 05:51 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


گفت و گو


ادما تقریبا از دو سالگی یاد میگیرن حرف بزنن اما از وقتی یاد میگیرن داد بزنن حرف زدن یادشون میره...

اسپرین



طبقه بندی: قابل تامل،
? نوشته شده در یکشنبه 10 دی 1396 ساعت 05:59 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


نوستالژی کودکی








دیدن یه کارتون شیرین کودکی
تنها کارتونی که از یک سالگی تا الان هروقت که ببینمش بازم برام تازگی داره
جزو اتفاقات شیرین و خوش کودکی تا به امروز
کارتون نامبرده دیگه توسط والدین مردود اعلام شده و با شنیدن اسمش هم ری اکشن نشون میدن
البته تقصیر خودشونه چون به ازای هرباری که من دیدمش اونا هم دیدنش حالا دلیل نمیشه چون برای من شیرینه برای شما هم بعد یه میلیون بار شیرین باشه خب




طبقه بندی: معرفی فیلم، من و زندگی خوبم،
? نوشته شده در دوشنبه 4 دی 1396 ساعت 01:23 ب.ظ توسط دختر باران : نظرات()


.: تعداد کل صفحات 10 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

Design By : Bia2skin.ir